|
صحبت مرید و مراد است و صحبت شیفتگی . اینکه شمس لنگرودی برای من همان قدر عزیز است که شمس تبریزی بود برای مولانا . از شمس لنگرودی در این سالها بسیار آموخته ام . و هنوز لذت خاطره ی اولین جلسه ی دیدارم با او باقی است . اینکه من او را از پانزده سالگی می شناختم و اولین دیدارم در بیست و چهار سالگی میسر شد . اینکه اولین نوشته هایم را برای خوانش با ترس به او دادم و از آن سالها تا کنون همیشه دست نوشته هایم را با نهایت دقت خوانده و نقد کرده . و چه بسیار چیز ها که از رفتارش . از برخورد با شاگردانش . از جواب های عالمانه اش اموخته ام ... و شاید اینها بهانه های کوچکی باشند برای ارادت و میل من به او .که از یک شاگرد شاید چیزی بیش تر از این بر نیاید.
در دنیای شلوغی که همه ادعای فضل و کمال دارند و همه علامه ی دهرند . . . سر و کارم با کسی نیست . تنها همین یک شمس برایم کفایت است . همان قدر که شمس تبریزی مولانا را کفایت بود .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 11:26 توسط آراز |
|
|
منبع: کانون هنرهای نمایشی ملل
کتاب روایت عقل سرخ که در قالب نمایشنامه و به قلم «میثم نبی» به چاپ رسیده است روز پنجشنبه مورخه چهارم شهریور ماه هشتاد و هشت در کارگاه ادبیات کانون هنر های نمایشی ملل رونمایی و مورد بررسی قرار گرفت .این کتاب که برداشتی آزاد از داستان عقل سرخ سهروردی است سعی در بازتاب دغدغه های نسل جوان معاصر و ارتباط آن با نسل های پیشین خود دارد . در خلال این جلسه جایگاه ادبیات کهن در متون دراماتیک ایرانی و ظرفیت ها و محدودیت ها ی آن جهت بهره گیری های موثر مورد بررسی قرار گرفت . « عدم به روز رسانی آثار » ،« محدودیت های زبانی » و « پیچیدگی های فلسفی و محتوایی » از مهمترین دلایل مهجور ماندن آثار سهروردی در میان نسل جوان امروز ایراد شد . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مطالب مرتبط: یادداشتی بر نمایشنامه ی عقل سرخ - مهرداد بهراد مصاحبه ی من با روزنامه ی مردم نو
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:5 توسط آراز |
|
|
یادداشتی بر فیلم « درباره ی الی »
میثم نبـــی
هنر را داری قابلیتی می دانیم که می تواند پیچیده ترین مفاهیم فلسفی را در قالبی کاملا ساده عرضه داشته و ادراک اندیشه های عمیق هستی شناسانه را بر مخاطبش سهل الوصول تر سازد . «درباره ی الی » از آن دست آثار است که با چنین رویکردی از جانب اصغر فرهادی ، دست بر بیان پیچیدگی های زندگی انسانی می زند . بازتاب تصویری از انسان معاصر که در نگره ی پسا مدرنی ، عجز و نا توانی اش در ادراک « حقیقت » وی را دچار بحران های متعدد ساخته و زندگی اش را دامن گیر آشفنگی های نا خواسته ی می گرداند. کلیت فیلم در راستای ارائه ی چنین اندیشه ای در ساده ترین شکل بیانی آن است.
سپیده با نیتی خیر خواهانه از الی دعوت می کند که برای آشنا شدن با احمد آنان را در سفر به شمال همراهی کند . الی ( که چند ماهی است تصمیم به متارکه نامزدش دارد) بر حسب پایبند بودن به قوانین و عرف های اجتماعی در ابتدا این درخواست را رد کرده و از سپیده می خواهد که تا مشخص شدن وضعیت خود با نامزدش این آشـنایی را به تعویق اندازد . اما با بیان این مطلب از جانب سپیده که احمد به زودی به آلمان باز خواهد گشت و ممکن است که دیگر چنین شرایطی فراهم نگردد ،الی با تردید و با شرط اینکه تنها یک روز با آنها همراه باشد و هیچ کسی از این قضیه اطلاعی پیدا نکند دعوت وی را می پذیرد .اما در نهایت این همراهی و رفتن وی به شمال منجر به غرق شدنش در دریا و به وجود آمدن مصائب عدیده می گردد. مقصر ماجرا کیست ؟ در نگرش پست مدرنیستی به درام ، دیگر این حضور نظام های دو دویی ِ خیر مطلق و شر مطلق نیست که ایجاد تضاد و کنش دراماتیک می کند . جلوه ی مساله بسیار پیچیده تر از این ها است . گویی همه ی کاراکتر ها ، هم خیرند و هم شر . همه ی شخصیت ها ، هم مقصر و مسبب شرایط به وجود آمده هستند و هم نیستند . عامل اصلیِ کنش گر ، ناشی از عجز انسان معاصر است در برابر عظمت مسائلی که در دنیای مدرن او را احاطه کرده است . برخورد وقضاوت ساده و سطحی با زندگی را که نتیجه ی عدم آگاهی عمیق است می توان یکی از مهمترین مولفه های انسان معاصر عصر تکنولوژیک دانست. انسانی که علی رقم به همراه داشتن جدیدترین امکانات و علوم و تکنولوژی ها گویی در مواجه با مسائل از همه ی انسانهای نسل های پیشین ضعیف تر و سهل انگار تر است . صحنه ی بادبادک هوا کردن الی و خوشحالی کردن کودکانه اش نمونه ی بارزی از این مساله است . انسانی که به سادگی و در لحظه ای کوتاه همه ی مسئولیت هایی که برای حفظ زندگی بر عهده اش قرار دارد را فراموش کرده و غافل از عواقبی که در انتظارش است کودکانه به بازی می پردازد . این «سادگی» چه به لحاظ فرم و چه از لحاظ محتوایی با تمهیدی کاملا آگاهانه از جانب مولف ، در جای جای اثر نمود دارد . در صحنه ای از فیلم زمانی که سپیده برای دریافت کلید به زن محلی مراجعه می کند و متوجه می شود که بیش از یک روز نمی توانند در ویلای مد نظر بمانند با بیان اینکه تازه عروس و دامادی را با خود به همراه آورده اند قصد در متقاعد کردن زن محلی دارد. اگر چه سپیده در آن لحظه واقعیت را بازگو نمی کند . اما آنچه که ابراز می دارد از دید خودش برابر با دروغ نیست . زیرا به الی و احمد به چشم زوجی مینگرد که قرار است به زودی با یکدیگر ازدواج کنند . و همین بیان ساده است که موجب می شود زن محلی کلید ویلای کنار دریا را در اختیارشان قرار دهد تا بعد ها باعث رقم خوردن حوادث غیر قابل پیش بینی شود . یا در صحنه ی شام خوردن در تراس : با آنکه مدت زمان زیادی از آشنایی باقی افراد با الی نمی گذرد زمانی که الی برای آوردن چیزی به آشپز خانه می رود . همه ی افراد در غیاب وی صحبت از ویژگی هایش کرده و در قضاوتی سطحی وی را برای احمد مناسب می دانند و خود احمد نیز عجولانه پیشنهاد خواستگاری رفتن را می دهد . اما همین افراد در صحنه هایی دیگر و پس از غیاب الی قضاوت هایی کاملا متضاد با آنچه که در ابتدا داشتند را پیرامون شخصیت وی ابراز می کنند ؛ قضاوتی سطحی ناشی از عدم آگاهی از واقعیت . آنچه که در نگرش « نیچه ای » آگاهی از تمامیت آن را بر انسان غیر ممکن می پندارد همین نگاه ساده انگارانه ی به پیچیدگی های دنیای مدرن است که ما را با تصویری از انسان مفعول و منفعل روبرو می کند . شخصیت هایی بدون انسجام و « از هم گسیخته » که در بعد روانشناختی علی رقم اینکه سعی در رعایت مولفه های جوامع مدرن همچون احترام به عقاید دیگران و اتخاذ تصمیمات صحیح بر اساس جمع آراء دارند ، نا خواسته و بر حسب قرار گرفتن در بر بحران ها ، رفتاری خلاف باورهایشان ارائه کرده و نا خواسته موجب رقم خوردن صحنه هایی همچون کتک خوردن سپیده از امیر و جدل های شهره و پیمان می شوند. «عدم تناسب » عناصر و پدیده ها نیز از دیگر موارد ی است که نمود دارد . شاید نسبت (سپیده و پیمان ) و (شهره و امیر ) به عنوان یک زوج متناسب تر به نظر آید اما در واقعیت ، با چینش آگاهانه ی دیگری از جانب کارگردان مواجهیم که مبین همین مساله است .و همین عدم تناسب ، که احتمالا آن هم ماحصل برخورد های سطحی دیگری در گذشته است ، می توانند زمینه ی مشکلات نابهنگام دیگر را فراهم آورد . وجود همین مولفه های به ظاهر ساده و پیش و پا افتاده است که دامنه ی بحران را آهسته آهسته به سمت اوج پیچیدگی پیش می برد و در نهایت و در یک نگاه ِ تحلیل گرانه به یک پاسخ « آری » یا « نه » از جانب سپیده ختم می کند : آیا الی آنها را از این مسا له که پپیش از این نامزدی داشته مطلع کرده بوده یا خیر ؟ سپیده چه پاسخی می تواند بدهد ؟ در شرایطی که ارائه ی هر کدام از پاسخ های « بله » یا « خیر » در نتیجه مساله برای نامزد الی هیچ تفاوتی ایجاد نخواهد کرد و از دید او در هر دو صورت رفتن الی به شمال برابر با خیانت به خودش محسوب می شود . منتهی شدن به چنین خاتمه ای تداعی کننده ی یکی دیگر از مختصات نگرش پست مدرن است تحت عنوان « عدم قطعیت » : اینکه حقیقت بستگی به زمان و مکان و زمینه دارد و وابسته به اینکه از چه زاویه ای به آن نگریسته شود . سپیده از زاویه ی دید خودش قصد دارد که دو طرف را به مقصر نبودن الی مجاب کند . اما هر کس از منظر خودش ماجرا را بررسی می کند و تلخ ترین و گروتسک ترین مورد قضیه این است که اکثر افراد الی را مقصر ومسبب اصلی همه ی این ماجرا ها می دانند . و اینگونه است که «الی » به گناهکارترین و در عین حال بی گناه ترین قربانی این حقیقت بدل می گردد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 13:6 توسط آراز |
|
|
در پناه سایه ام باش .خیالت جمع . من یک تنه در مقابل تمامی بادهای مخالف ایستاده ام . ایستادنی آنگونه که از یک مرد بر می آید ...مردانه ... که من هم باید مردانگی را همچون بزرگ مردان پیش از خویش ، بیاموزم . نه به خاطر عهد های دروغین آدمیان عهد عتیق ، که هنوز هم در پی ظرف های عتیقه بر مردار مردگان اند . تنها به خاطر یک نفر و یک چیز . به حرمت نان و نمک . به احترام خواسته ی بزرگ مردی که بزرگواری اش بزرگ تر از تمامی پدر بزرگ های عالم است و قصه هایش همیشه شبیه قصه ی آدم .
من زیبایی ایستادن را از استواری مادری آموخته ام که فرشته های بالای سرش زیباتر از فرشته های بالدار تمثال مریم است و لالایی های شبانه اش علم الیقین و عین الیقین توامان بر من . من ایستادن را از کسی آموخته ام که نقاشی هایش همیشه در قاب های عمودی است. پس با تمامی حرف هایم . با تمامی زخم هایم بی هیچ هراسی همچنان خواهم ایستاد و خواهم ایستاد و خواهم ایستاد . که باید ایستادن را ، آنگونه که از یک مرد بر می آید بیاموزم.
لحظه پشت بند لحظه و زمان از پس زمان دیگر بگذار که بگذرد . مهم نیست . مطمئنم که در زمانی نه چندان دور بادهای سرکش نیز فروکش خواهند کرد و آن زمان این منم که سهم خود را از سخاوت این بادهای سهمگین خواهم ستاند . حتی اگر که تمامی تنم آهسته آهسته به تاراج کلاغان رفته باشد استخوانهای تنم به اندازه ی مترسکی کوچک ارزش خواهند داشت برای علم شدن در مزرعه ای بزرگ ...
فصل آخر کویر این تن هم خواهد گذشت ؛ خواهیم دید. دوباره قد کشیدن خوشه های گندم در مزرعه ای که میراث نیاکان من است را خواهیم دید .جشن گندم را در فصل پاییز خواهیم دید. و آن موقع دوباره بر تو خواهم گفت : دیدی که پاییز غم انگیز نبود ؟ مترسکت را در گوشه ای از مزرعه به پا کن و تا همیشه آسوده از سیاهی کلاغ های شوم باش.
باورش داشته باش . لا اقل به حرمت همین نان و نمک . یا به بزرگواری مردی که سنگ قبرش درگوشه ای از همین مزرعه مخفی شد ه در لا بلای خوشه های گندم است . که سراسر حقیقت بود . نشان به آن نشان که در گوشه ای از این دشت . در تپه ای که خورشید از پشت آن طلوع می کند .در زیر آسیاب چوبی قدیمی .سنگ قبری هست که رویش نوشته اند : هابیل .
و هر کسی نمی داند که من وتو هر دو از نسل اوییم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 1:5 توسط آراز |
|
|
همچون دروغی شاعرانه باورت می کنم . در زمانه ای که ادعاهای رفیقان دیرینه ام حقیقی ترین دروغ تاریخ اند ، بگذار که حتی شده در خیال خویش باورت بکنم. ادعای کودکی ام را کسی باور نکرد که من خواب فرشته ای سپید را در مهتابی شبی سرد دیده بودم . در وسعت دشتی وسیع که بر سفیدی برف آگینش مهتاب می بارید . در آن میانه من بودم . کودکی با نگاهی همچون ترس و دیدگانی مستاصل .خیره مانده بر وسعت یک دشت. آهسته برف می بارید و گناهان دیرینه ی زمین آرام در زیر سفیدی مدفون میشد . به ناگاه آسمان ابری آبی’ گشت . سیاره ای درخشید . و از سمت آن فرشته ای به زلالی بلور یخ زده بر زمین هبوط کرد . بر سفیدی برف گامی برداشت . به سمتم آمد و دیده در دیدگان من . سری از اسرار هستی را به من گفت . از سنگینی آن مفهوم به خود لرزید و دوباره پر کشید . تقصیر من نبود که در سیاره ی بزرگ من کسی خواب پسر بچگان خرد را باور نمی کرد . که منجمان سیاره ام در محاسبات خویش ، در نقشه های پوستی شان به دنبال تلاقی قمر در عقرب بودند . و به دنبال نهادن نام مردان بزرگ بر سیارک های کوچک . و در نمودارهای فرضی آنها که در سیری دایره به تکرار می رسید جایی برای تعبیر خوابهای کوچک من نبود . تقصیر من نبود که ترسیدم و پس از آن حتی واقعی ترین خوابهایم را به هیچ منجمی که در جستجوی فرشته ای در آسمان بود نگفتم .و هیچ کسی نفهمید که فردای آن خواب در هنگام طلوع در پشت پنجره ی اتاق پسری کوچک رد پای فرشته ای در برف جا مانده بود . آرام صدایت می کنم . همچون صدای خودت که معمایی از هستی را به من گفت . آنگوه که صدایم را تنها من بشنوم و خدا و تو . آنگونه که بزرگ مردان سیاره های کوچک نشنوند . و آن سان که تنها سزاوار صدا کردن تو باشد از حرف های با هیچ کس نگفته ام با تو می گویم : از زمان دیدن آن خواب کودکانه سالیان است که می گذرد و من امروز پیر گشته ام . و واژه واژه های من آنقدر فرسوده اند که دیگر توان نوشتن قصه ی تو در لرزه های دستانم نیست . واژگانم عصا به دست اند و دستهایم هنوز هم در لابلای ورق های چروکیده ی کاغذهای کاهی ام به دنبال رد پای تو می گردند. در کجا نوشته ام آن راز نگفته را که تو آرام در گوشم زمزمه کردی که : از گریه کودکان در خواب باید ترسید . زیرا که خواب کودکان معصومانه ترین حقایق هستی اند . و گریه های کودکانه در خواب خبر از فاجعه ای عظیم می دهد . زیرا که گریه ی کودکان ... باقی اش را در خاطر ندارم. من بر بزرگ مردمان سیاره ام تا جایی که در خاطرم بود از گریه ی کودکان در خواب گفتم . اما سالیان است که قصه پیر مردان عصا به دست را دیگر کسی باور نمی کند .و ادعای کودکان نابالغ کوچک را نیز. شب است . و من با عصایی در دست در پشت پنجره ی خانه ام که همان اتاق کودکی ام بود ایستاده ام . سیاره ام آرام می چرخد و برف آرام می بارد و مهتابی ما ه آرام است. همچون برگ خشکی در انتظار باد . همچون خوابهای کودکی ام که دیگر بر سیاهه های مشوشش برفی نبارید و همچون دروغ های شاعران که حقیقی ترین حقایق هستی اند باورت می کنم تا بیایی.. بیایی و باقی آن ماجرا را دوباره بر من روایت کنی .تا من دوباره در کوچه ها جار بزنم . شاید که حتی یک نفر قصه ی کودکی ام را باور کند . باورت می کنم حتی اگر به گفته ی منجمان تمامی سیاره ها ، بر حسب احتمال تو دو هزار سال نوری دیگر هبوط کنی و عمر خواب های من به دویست نیز نیز نرسد . از کجا معلوم که پیش بینی منجمان درست باشد . شاید بر حسب احتمال همه ی لحظه های بیداری ام خوابی بیش نباشد و من هنوز همان کودک خرد لرزان باشم که امشب با بستن چشمانش آرام از خواب خواهد برخواست و بر فرشته اش دوباره سلام خواهد کرد . شاید در صبحی دیگر . در ابتدای طلوعی سرخ در آن سوی این پنجره دوباره رد پای فرشته ای در برف ... جا مانده باشد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 10:36 توسط آراز |
|
|
«پینتر و اگزیستانسیالیسم»
میثم نبی
در مقاله ای که با عنوان پینتر و اگزیستانسیالیسم ارائه می گردد سعی بر آن است که به بررسی جنبه های مختلف آثار نمایشنامه نویس معاصر و برنده ی جایزه ی نوبل 2005 هارولد پینتر بر مبنای آرا و اندیشه های مکتب اگزیستانسیالسم پرداخته شود. میزان تاثیر گذاری این مکتب در خلق آثار دراماتیک پینتر چه به لحاظ حال و هوا و فضای نمایشنامه ها و همچنین ویژگی شخصیت های نمایشی وی از دیگر مسائل قابل بررسی است . این نوشتار سعی بر آن ندارد که با قطعیت به اثبات این مطلب بپردازد که پینتر در آثارش به طور مستقیم از این مکتب فلسفی تاثیر گرفته یا نه . بل که سعی بر آن است تا میزان تاثیر و نفوذ این مکتب به عنوان یک اندیشه ی جاری در دوره ی انسان مدرن مورد بررسی قرار گیرد . حال چه این اندیشه را به نام مکتبی فلسفی بنامیم یا خیر .از بعدی دیگر حتی اگر این تاثیر پذیری غیر مستقیم و نا خواسته باشد نمایانگر نگرش و باور جدیدی است که انسان آن دوران به دلیل شرایط و دلایل گوناگون فکری ،اجتماعی و تاریخی به آن نائل آمده است . جهت بررسی آثار پینتر و ارتباط آن با مکتب اگزیستانسیالیسم نخست لازم است به تعریف کلی این مکتب و نوع نگرش آن نسبت به « انسان » پرداخت :
· اگزیستانسیالیسم (اصالت وجود ) اگزیستانسیالیسم )1(جریانی فلسفی و ادبی است که پایه آن بر آزادی فردی، مسوولیت و نیز عینیت گرایی است. از دیدگاه اگزیستانسیالیستی، هر انسان، وجودی یگانهاست که خودش روشن کننده سرنوشت خویش است. اگزیستانسیالیسم از واژه اگزیستنس ( 2) به معنای وجود بر گرفته میشود. از متفکران و پیشگامان این مکتب می توان به ژان پل سارتر، مارتین هایدگر، گابریل مارسل، سورن کییرکه گور اشاره کرد . اگزيستانسياليسم به دو وجه «مسيحى» و «منکر واجب الوجود» تقسیم می شود و وجه مشترک هر دو بر تقدم وجود بر ماهیت است. از پيروان اگزيستانسياليسم مسيحى مىتوان کارل ياسپرس و گابريل مارسل و از اگزيستانسيالسمهاى منکر واجب الوجود، مارتين هايدگر را می توان نام برد. · درونمایه های اگزیستانسیالیسم :
1- وجود بر ماهیت مقدم است :
انسان فاعلی آگاه ( 3) است . «بشر هيچ نيست، مگر آنچه از خود مىسازد». انسان در این مکتب دارای اختیار است و به همین علت باید مسئولیت هر انتخاباش را بپذیرد .
2- دلهره : درون مایه ی دوم اگزیستانسیالیسم ترس یا هراسی است که به چیز خاصی رهنمون نمی شود . دلهره هراس از پوچی انسانی است . این مضمون حاکی از آن است که دلهره شرط بنیادی نافذ و عام وجود انسانی است .
3- بیهودگی و پوچی : اگزیستانسیالیست می گوید من قبول دارم که من وجود خودم هستم . اما این وجود بیهوده است . وجود داشتن چونان وجودی انسانی تبیین ناپذیر است و کلاً بیهوده . هر یک از ما صرفاً به این مکان پرت شده است . کیر که گور پیشگام این مکتب می پرسد : اما چرا اینجا و چرا اکنون ؟ بی هیچ علت و بدون هیچ پیوند ضروری . فقط به طور احتمال و بنابراین زندگی من داده ی احتمالی بیهوده است . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1. Existentialism 2.Exitence 3.subject ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 9:53 توسط آراز |
|
|
ّّ
( به بهانه ی یک سالگی وبلاگم ) آمده ام که چیزی بنویسم . اگر چه شاید دیر ......... که دیریست هوای دلم ابریست . آمده ام که چیزی بنویسم ...... به یاد نرگس های باران خورده ی توی باغچه مان . به یاد بند بند آجر ها و به یاد تمام کودکی ام ....... به یاد دوستان گذشته و حال .... شاید هم به خوش یمنی دوستانی که در آینده خواهند آمد . به یاد تو .............. و به یاد خودم که هنوز هم گاه گاهی ........دلم برای خودم تنگ می شود .........
با همه ی اینها ......... با همه ی همه ی این دلتنگی ها ........... باور بکن که حال من خوب است . ... مگر من چه از این زندگی می خواهم ؟ ها ؟ چه لذتی بالاتر از این که بارانی سفیدم را تنم کنم و در مسیری که آذین به زردی برگهای زرد است برای خودم قدم بزنم . در پشت نیمکتی چوبی بنشینم و بعد من بمانم قهوه ایه قهوه ای داغ که ....... بگذریم .... مثل نامه های قدیمی برایت می نویسم ..........نه مثل نوشته های اس ام اس ها و نامه های الکترونیکی........ مثل انشا های کودکی ام برایت می نویسم ..... ......... نه مثل مقاله های جدیدم ... مثل غلط های املا هایم .... مثل لذت نمره ی بیست با بوی خودکار سبز عطری........مثل قشنگی مهر صد آفرین دفتر های انشایم ... . ... مثل نامه ی چوپانی که دو کلاس بیشتر سواد ندارد و برای دوست قدیمی اش که به شهر رفته نامه می نویسد .مثل سرباز صفری که در گوشه ی برجک برای نامزدش نامه می نویسد . مثل مشق های دختر فال فروش بالای پل هوایی میدان انقلاب ........... می نویسم که :
خدمت رفیق شفیق ..........سلام از حال و روز من اگر پرسیده باشی باید بگویم . حال و روز من خوب است . تمرینات تئاتر با همه ی سختی اش خوب پیش می رود . حال گروه تئاتر آرتان خوب است . از دوستان قدیم دورم . دل تنگم برای رها . برای راز ماندگاری مانا . برای دستنوشته های رضا مهدوی هزاوه و دل خوشیم به دوستان جدیدی است که تنها دارایی من اند . از حال و روز من اگر خواسته باشی باید بگویم : حال من خوب است . مگر من چه از این زندگی میخواهم . ها ؟ حالا کمی بخند . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 22:15 توسط آراز |
|
|
دقیقا همین چند دقیقه ی قبل رمانش را تمام کرده بود و حالا سر سفره ی شام روبروی زنش بود . زن رو کرد به مرد : حالا خیلی خوشحالی ؟ مرد چنگال را توی بشقاب پر از ماکارانی روبرویش چرخاند و چیزی نگفت ....... درست مثل زنی که در آخرین لحظه ی داستانش در جواب مرد که گفته بود : ( من متاسفم ) چیزی نگفته بود و در را بسته بود و رفته بود به سمت خیابانی که ... تاریک بود ، شب بود و پر بود از صدای باران . مرد چنگال را توی ماکارانی ها چرخاند و کمی بعد آن را به روی میز انداخت. برخاست. زنش داد زد : کجا ؟ غذات یخ کرد . رفت سمت جا لباسی و آرام گفت : داره بارون می یاد . باید برم پیداش کنم.
ـــــ اتود این هفته ی من در کلاس استاد گرانقدرم رضا مهدوی هزاوه ــــــ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 17:41 توسط آراز |
|
|
میثم نبـی
همواره در طی سالهای فعالیت در عرصه ی ادبیات و حضور در کلاس های و کارگاه های مختلف مرتبط با نویسندگی از قبیل گزارش نویسی ، داستان ، نمایشنامه نویسی و فیلمنامه نویسی و بهره گیری از حضور اساتید این امر با یک مشکل کلی در تمامی این کلاس ها مواجه شده ام .این مطلب حتی پس از حضور در کلاسهای دانشگاه و تحصیل در رشته ادبیات نمایشی نیز همچنان مشهود بود . و آن اینکه علی رقم تمامی تلاش های صورت گرفته در آکادمیک کردن « نویسندگی » چنین کلاس هایی آنگونه که باید کارایی لازم را در قبال کار آموزان خود ندارند و اهداف مد نظر متولیان اآنچنان که شایسـته است حاصل نمی گردد. شاید بشود بر این مورد همان پاسخ ساده را داد که از این کلاسها انتظار نمی رود تا نویسنده تربیت کنند و تنها به ارائه ی تکنیک های نویسندگی می پردازند . از طرفی با طیف قابل توجهی مواجه بوده ام که عاشقانه سودای نویسنده شدن در سر داشته اند و برای رسیدن به این مهم تمام تلاش خود را با حضور در چنین کلاس هایی به کار بسته اند اما پس از چندی به دلایل عدیده با دل سردی مواجه شده و نوشتن را کنار گذارده اند .دل سردی آن ها نه از نداشتن استعداد بود که بسیاری از آنها در طی دوران آموزشی آثار قابل توجهی را نیز از خود ارائه کرده که در صورت ادامه قطعا می توانـست مثمر ثمر واقع گردد .
· مشکل در کجا است ؟
اگر چه بخش اصلی این مورد ارتباط مستقیم با پشتکار هنر آموز دارد اما به نظر می رسد که عنصر آموزش نیز در این زمینه نقش به سزایی را می تواند ایفا کند . علی رقم برگزاری کلاس های مختلف نویسندگی و تلاشهایی که عمدتا به صورت جسته گریخته در جامعه ی ادبی ، هنری ما صورت میگیرد باید گفت که جای یک دوره ی بسیار مهم . حساس و اساسی در میان چنین کلاس هایی خالی است . دوره ای نه تحت عنوان کلاس « داستان نویسی » یا « نمایشنامه » یا « فیلمةةنامه » . مرحله ای قبل تر از آن . دوره ای که در آن به مفاهیم بنیادی تری پرداخته شود . به اینکه اصلا چرا باید بنویسیم ؟ و حال که مصمم به نوشتن هستیم . چگونه قابلیت های خویش را در این راستا به کار گیریم .
· دوره نگارش خلاق دوره ای که کانون هنر های نمایشی ملل آن را تحت عنوان « کارگاه نگارش خلاق » ارائه می کند تلاشی در این زمینه است . این دوره به عنوان یک دوره ی مقدماتی بر گرایش های مختلف نویسندگی است و بر عنصر پرورش تاکید دارد ( و نه صرفا آموزش تکنیک ها و ساختار ها )
الف. پرورش و برانگیخته کردن قابلیـــــت های هر شخــــص در عرصه ی نویسندگی بر پایه ی تمرین - تکرار و آشنا نمودن هنر آموز با قابلیت های فردی خویش و در نهایت نهادینه کردن آنها برای مراحل بعدتر . « فردیت در اثر هنری » « نوع نگاه هنر مند » « تقویت قدرت تخیل و تجسم خلاق » « مشاهده ی خلاق » ، « مطالعه ی خلاق و شیوه ی تحلیل یک اثر» ، « درک مفهوم ریتم در اثر ادبی و هنری » « تقویت حواس پنجگانه » و ... که همه ی آنها در نهایت منجر به نگارشی خلاق خواهند گشت از جمله موضوعاتی است که در قالب اتودها و بحث های کارگاهی در این دوره ارائه می گردند.
ب . آشنایی با گرایش های مختلف نویسندگی
در مرحله ی بعد هنر آموزان با کلیاتی از گرایش های داستان نویسی ، نمایشنامه نویسی ، فیلمنامه- ـ نویسی و شباهت ها و تفاوت هایی که رشته های مذکور به لحاظ سبکی و نوشتاری با یکدیگر دارند آشنا می شوند . یکی از معضلاتی که گریبان گیر متون ادبی و دراماتیک به نگارش در آمده در جامعه ی ادبی ،هنری ما است ، قلم زدن و جسارت سهل انگارانه ی داستان نویسانی است که در نگارش نمایشنامه و فیلمنامه به خود می دهند و آن نگارش متون دراماتیک بر اســـاس قابلیت هایی است که پیش از آن در عرصه ی داستان نویسی به دست آورده اند . حتما بارها با موارد ی این چنین مشابه روبرو شده اید : فیلمنامه هایی که توضیــــــــح صحنه و سکانسهای آنها سرشار از متون شاعرانه است و به نظر می رسد که درام نویس فضای دراماتیک خود را با یک داستان یا متن ادبی به اشتباه گرفته است . باید توجه داشت که سه گرایش ذکر شده در عین شباهت هایی که با یکدیگر دارند شیوه ای کاملا متفاوت را چه به لحاظ فرمیک و محتوایی می طلبند و آلودن و ادغام این سه در یک دیگر قطعا آسیب هایی جدی را بر متون تولیدی به جای خواهند گذاشت . « کارگاه نگارش خلاق» بر این باور است که در یک نویسنده این قابلیت وجود دارد که در هر سه عرصه قلم بزند . مشروط بر این که هر کدام از گرایش ها را به صورت جدا گانه آموخته و خصوصا قابلیت این را داشته باشد که فضای این سه را با یکدیگر نیالاید . آموختن چنین قابلیتی در صورتی که از همان ابتدای آموزش بر آن دقت گردد و در اثر تمرین مداوم میسر خواهد بود .
پ. و در مرحله نهایی هنر جو بر حسب علاقه ی از پیش داشته ی خویش یا بر حسب آشنا شدن با گرایش های دیگر نویسندگی که در طی دوره حاصل آمده می تواند فعالیت خویش را به صورت تخصصی تر پی بگیرد .
· جای خالی کارگاه های « نگارش خلاق » در سیستم آموزشی ما
اگر چه تاکنون کارگاهها و کلاسهایی با عناوین مشابه ارائه گردیده است و کتابهایی نیز به صورت پراکند به چاپ رسیده و همچنین اتود هایی نیز در کارگاهها و کلاس های مرتبط توسط مدرسان ارائه گردیده و می گردد . اما به لحاظ نا مشخص بودن و کلاسه نشدن مبانی آن در تقسیم بندی آموزشی قابلیت بهره برداری های لازم را ندارد و نیاز به نگرشی آکادمیک را بر این عنوان می طلبد . نظیر آنچه که در عرصه ی بازیگری کسانی چون «استانیسلاوسکی » و موسساتی همچون «اکترز استودیو» در غرب انجام دادند و چنین اقداماتی تحولی عظیم را در عرصه ی بازیگری فراهم آورد . ----------------------------------------------------------------------------------------------------
مبحث اول: - خود آگاهی همچون ندای درون
خود آگاهی نخستین ، مهمترین و اساسی ترین اصل بنیادین در نگارش خلاق است . مرحله ای قبل تر از انکه بخواهیم دست به قلم شویم . خود آگاهی همان محرک اولیه است .نیروی عظیم که همچون اقیانوسی در ذهنت موج بر می دارد .خود را به صخره می کوبد . درون تو را در هر اوج گرفتن موجش نا آرام و پر از هراس می کند . تب دارت می کند و درد اصلی اینجاست که هیچ کسی ، هیچ کسی که بیرون تو است ، صدای نا آرامی های تو را . بی قراری های تو را . و طوفان سهمگینی که در درون تو بر پاست را ، نمی تواند بشنود . انگار اتفاقی در حال رخ دادن است . و تنها تو نسبت به این قضیه آگاهی . هیچ پزشکی شدت این حادثه را که در درون تو در حال وقوع است نمی تواند بفهمد تا بلکه با کپسولی درمانش کند . هیچ رفیق دیرینه ی عارفی نمی تواند با تو هم دلی کند تا آن موج عظیم که در درون تو خیز بر میدارد برای دمی ، تنها برای دمی ، آرام بگیرد .
اینجا است که دیگر تنها تو می مانی و تو و تو . و یک دریای عظیم آبی مواج بی رحم که در درون خویش به مبارزه می طلبدت . و تو برای آرام کردن خود هیچ چاره ای جز شکست چنین مبارزی نداری . به اینکه سوار بر آن قایق نیمه فرسوده ی کنار ساحل شوی و تک و تنها ، دل به دریا بزنی. آخر جان کودکی در میان است . و همه چیز بسته به تو است . و عمق فاجعه اینجاست که هیچ کس از این ماجرا خبر ندارد. دختری به نام « قصه » بی پناه در میانه ی دریا دست و پا می زند . دخترکی که از میان تمامی اسماء عالم تنها تو را با نام پدر و یا مادر صدا می زند .
و این همان صدای ملتمسانه ی دختر تو است که نیمه شب ها تو را به اجبار از تخت خوابت بیرون می کشد و مجبور به نوشتنت می کند تا دوباره به جستجویش بروی. این همان صدایی است که تا نزدیکی های صبح بیدارت نگه میدارد . این صدایی است که نا خواسته تو را از سر سفره ی غذا و جمع خانواده بلند می کند و داد آنها را در می آورد . و این همان صدایی است که تنها تو را صدا می کند ؟ به خویش میگویی : چرا من ؟ آیا تقدیر است که همچون ادیپ * محکوم به تحمل کردن آن باشم ؟ حکمت است ؟ قسمت است ؟و یا مسئولیت ؟ لحظه می مانی و آرام می گویی : سر در نمی اورم .
قلمی به روی کاغذ کاهی و عطر مرکب . در گوشه ای از جهان نشسته ای . در گوشه ای دور . در گوشه ی خانه ای کاهگلی در روستا و صدای گله در هنگامه غروب می آید . در پشت میز اداره ای هستی و صدای تلفن های ممتد می آید . اتفاقی در حال رخ دادن است . قلمی روی کاغذ می نشیند . و اولین واژه ، یگانه ترین ترین مفهوم از حالت انتزاع خارج می شود و در قالب کلمه ای جسمیت می یابد . نشانه ها واضح تر میشود .و علائم شفاف تر . درپی آوایی مبهم به جستجویش می روی . و دخترت هر لحظه انگار قابل لمس تر می شود . آن دریای ناآرام ذهنت آهسته آهسته از نی باریک قلم به اندازه ی باریکه ای کوچک به بیرون می تراود و بر سطح کاغذ می نشیند .و تو گویی با هر واژه ای که در امتداد واژه ی دیگر می نویسی تنها به اندازه ی قطره ای آرام تر می شوی .آخر به او نزدیک تر شده ای. .همچون بی قراری های مادری از دختر. چیزی آهسته آهسته در حال زاده شدن است . در حال انتقال . در حال گذار . در حال گذر از دنیایی به دنیای دیگر . همراه با درد . همچون گریه های کودکی نو رس . چیزی در حال زاده شدن است .. و تو در قبال آن کودک در حال شکل گرفتن . درحال جسمیت یافتن و در حال به تو نزدیک شدن . احساس مسئولیت می کنی . در قبال آن صدایی که ملتمسانه صدایت می کند . کسی تو را نخواهد فهمید . و صدای دخترت را تنها تو هستی که می شنوی . . خود آگاهی چیزی جز این نیست . می روی و نا امیدانه به ساحل بر می گردی.کاغذی دیگر مچاله می شود ساحلیان به سخره ات می گیرند . که دختر تو سالیان است که مرده است . و تو دیوانه ای بیش نیستی دوباره می گویی : دختر من زنده است . کسی چرا باور نمی کند . دختر من زنده است . مدتی می گذرد .در کلبه ی ساحلی ات که می تواند اتاق کوچک خانه ات باشد ، یا گوش هی دنجی دیگر خلوت کرده ای و آنجاست که دوباره به خود شک می کنی . نکند که بقیه درست بگویند . نکند آنچه می شنوم هزیانی بیش نباشد. نکند که من دیوانه ای بیش نباشم . ها؟ . و اینگونه است که اولین تفکر ها . با اولین ِ شک ها آهسته اهسته جان می گیرند . جوانه می زنند و می شکفند . نکند که من دیوانه ای بیش نباشم . در شرایطی که همه اینگونه می گویند . می اندیشی . تجریه و تحلیل می کنی . دل به احساست می سپری .همه ی آنچه در توان داری را به کار می بندی و عاقبت به کشفی دوباره می رسی . نتیجه را آرام و جوری که هیچ کسی نشنود زیر لب زمزمه می کنی : دختر من زنده است . این بار مصمم تر . این بار مستحکم تر . و این بار در اوج خود آگاهی کوله ی کوچکت را برای سفر پر می کنی . باید دوباره دل به دریا سپرد .زیرا به قداست آن آوا. آن صدای کودکانه ای که از درون صدایت می کند ایمان یافته ای . حتی اگر هیچ کدام از ساحلیان دور و برت آن را نشنود . اصلا مهم نیست . اصلا مهم نیست . اصلا مهم نیست . و آنچه که مهم می تواند باشد . رسیدن تو به یک درک است . به یک شهود . و ادراک معنای اژه ای به اسم فردیت . که تو یگانه ای . و ان یگانه ترین قصه ی عالم درونت را تنها تو باید بنویسی. که درون تو با همه ی کوچک بودنت . دریچه ایست که به دنیایی بزرگ ختم می شود . و صدایی هست که تنها تو می شنوی . صدای بی قراری های مادری در تمدنی بدوی را . صدای گریه های خدایان روم را . صدای اساطیر شرقی را . صدای گیلگمش را از عمق خاک های پوک بین النهرین . صدای انتظار اوزیریس از عمق سیاه چاله.های مصر که همچنان در انتظار روزی کهدحق به حق دار برسد .صدای رقص های خدای شیوا را در هند . صدای لالایی های زنی سرخ پوست را در کنار برکه ای مقدس در لحظه ای که پشم کوفته بر اب می ریزد . صدای نیاکانت را . باور هایشان را و خرافه هایشان را و آهنگ آمدن آیندگان از همه جا بی خبرت را . آنچه که در عرصه ی نوشتن می آموزی قطب نماهای مختلف جهت یابی است . کمکت می کنند .اما خودت بهتر از هر کس دیگری میدانی که هیچ قطب نمایی بهتر از ندای درونت وجود ندارد.
حالا خوب گوش کن . دقیق تر .عمیق تر . آنقدر عمیق که به عمق هزاره های دور برسد و آن قدر وسیع ببین که نگاهت تمام آینده ی هستی را در نوردد. . شاید تو هم ، صدای دخترکت را از دل دریا بشنوی . انگار ، صدایت می کند .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 10:54 توسط آراز |
|
|
- شکل گیری اساطیر در زبان روزمره « اسطوره » به معنای ماجرای خیالی و افسانه ای به کار رفته است . فرهنگ آکسفورد اسطوره را با این کلمات توصیف می کند : « روایتی که جنبه ی افسانه ای محض دارد ». اما در اندیشه ی انسان نخستین اسطوره برابر با افسانه و خیال نیست . اسطوره بیان ماجرائی است واقعی که بیانگر نوع نگرش وی است به هستی و اساس زندگی خویش . با گذشت سده ها اندیشه ی آدمی پیرامون دنیای پیرامون به شکل روایت های گوناگونی در آمد و شکل ماجراهای اسطوره ای را به خود گرفت. این ماجرا ها به صورت شفاهی از نسلی به نسل بعد منتقل شد و اعتقادات و باور های مردم جدید را شکل داد. میرچا الیاده مردم شناس معروف قرن بیستم اعتقاد دارد که اسطوره داستانی است با رنگ و بوی معنوی که اصل پیدایش جهان ، جانوران ، گیاهان ، انسان و در کل همه ی وقایع اولیه و اصلی جهان را بیان می کند .
در واقع اسطوره منشوری است که انسان نخستین بر طبق آن زندگی می کند وماجرائی است که می تواند سرمشق و نمونه ی همه ی کارهای معنی دار انسان آن دوران گردد. او می تواند پاسخ سوالهای بنیادین خویش را از قبیل اینکه هستی چیست؟ و خلقت چگونه شکل گرفته است ؟ و ده ها سوال دیگر را از دل روایت های اسطوره ای بیابد و با شناخت بنیان چیزها و اصل اشیائ و نحوه ی پیدایش آنها در آنها دخل و تصرف ایجاد کند و زندگی جدید را به نفع خویش تغییر دهد . . .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 10:12 توسط آراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وبنوشت های میثم نبــــــــی
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب مقالات مدیریت وبلاگ آثار در دست چاپ و نگارش مدیریت وبلاگ |
|
RSS
|