تبليغاتX
دلم به تنگی (کوچه های قدیمی) است
Image and video hosting by TinyPic
 

 

( چشم ،چشم ، دو ابرو ) بازی بچه گانه ی من و تو بود ( علی ) ........

یادت هست ؟

می نشستیم لبه ی حوض فیروزه ای خانه ی عمه و با چند تکه چوب آدمکهایمان را می ساختیم .             [ فارغ از تمام تمام دنیا]

 

چه بازی هایی که من و تو مریم و سمیرا دور آن حوض نکردیم . حوض   خانه ی عمه قشنگ بود و کاشی های خوشگل فیروزه ای داشت و وسطش یک فراره بود که اگر ساکت می شدی آرام برای تو و بنفشه های توی باغچه  چلک چلک می کرد . دور همان حوض بود که آدمک هایمان را می ساختیم .

     من ...........همان اول کار از آدمکم خوشم می آمد و تو برعکس من ، دوباره خرابش می کردی و یک جور دیگر می ساختی و آنقــــــــــــــدر می ساختی و می ســـــــــــــاختی تا بالاخره همان می شد که دلت می خواست .     دلمان بسته به هیچ بود .پابند هیچ نمی شدیم . حتی آدمک هایمان . لحظه ای مالکش بودیم و لحظه ای دیگر   می سپردیمش به فنا .

     در نوشابه های « کوکا کولا » را جمع می کردیم و می چیدیم دور پاشویه   توی آب تا شبها وقتی نقش ماه می افتد وسط حوض ِ ماهی ها ، مثل الماس برق بزنند و حوضمان را بکنند (حوض بلور )  . اسم حوض عمه را گذاشته بودی حوض بلور.........................یادت هست ؟

     می گفتی ماهی سمیرا عاشق شده . از بس که می رفت یک گوشه و برای خودش تنها می ایستاد .می گفتی حتما شب چله مادرش قصه ی ماهی سیاه کوچولو را براش خوانده . بعد  من می گفتــــــم که ماهی ها عاشق نمی شوند و دوباره حرفمان می شد و کارمان می کشید به دعوا و   آااااااااااااااااااخ که دعواهای آن روز ها چه کیفی داشت.

 

     بعد ها فهمیدم که تو راست می گفتی . ماهی سمیرا عاشق شده بود . درست مثل خود سمیرا که هفت ماه بعدش همه ی ما را تنها گذاشت و  رفت تا ببیند آخر جویبار ماهی ها به کجا می رسد .

     بزرگ شدیم . من رفتم دنبال کار خودم و تو هم پی کار خودت . تو شدی مهندس ساختمان و اسمت شد بساز بفروش و ماشین خریدی و خانه خریدی و من هیچ کدام از آنها را نخریدم .

     آن روز که زنگ زدی و گفتی خانه ی عمه را خریدم برای برج . آن روز که آمدم و دیدم کارگر هایت با پتک زده اند وسط حوض و حوض دو تکه شده ............دلم می خواست صدایت کنم و بعد از این همه سال دوباره  بپرسم :

 

                       به نظرت ماهی ها عاشق می شوند ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 17:9  توسط آراز | 

 

حوا برگشته بود زمین . ساکت و بی سر و صدا . اما این بار دیگر قصه  قصه ی ( هبوط ) نبود . ماجرای سقوط نبود . از آن ماجرا سالهای سال بود که می گذشت . حوا دیگر خیلی پیر شده بود . این بار آمده بود تا به بچه هایش سر بزند . آمده بود تا شاید برود جلوی خانه ی بعضی از نوه ها و [  البته نوه ها که نه   ]  ندیده ها  و در بزند . آخر هر چه باشد حوا    (مادر ) بود .                          مادر همه ی مردم روی زمین

     

      (مادر بزرگ حوا ) دل توی دلش نبود . وای که چقدر خوشحال بود . توی شلوغی ها عصا می زد و راه می رفت . آن موقع شب پیاده رو پر از آدم بود . پر از آدم هایی که دسته دسته می آمدند و می رفتند .

      حوا همه را می شناخت . تک تک آدم ها را . اما هیچ کس مادر بزرگ حوا را نمی شناخت . اصلا توی آن شلوغی بین آنهمه جمعیت با آن بدن ضعیفش و پیرش  دیده نمی شد . همه می آمدند و همین طور بی تفاوت از کنارش رد می شدند و ... می رفتند .

      قرار نبود که حوا از خودش نشانی به کسی بدهد . این را قبل از آمدن به  ( آدم ) همسرش قول داه بود . اما طاقت نیاورد و بالاخره صبرش به آخر رسید . آخر حوا مادر بود . احساس مادرانه بود دیگر .

      درد پایش که کمی بهتر شد از روی جدول کنار پیاده رو بلند شد . دوباره عصا زنان توی شلوغی ها کمی رفت جلو . از روبرو زن و مردی می آمدند که دست هایشان به هم گره بود . زن همین طور یک ریز داشت می خندید .  حوا خوشحال شد . خندید و تا به آنها رسید گفت :  

                                 سلام دخترم ....................من حوا هستم

 

زنی که دستش توی دست مردش بود همین طور خندید . از جلوی حوا رد شد و رفت . دوباره مردش چیزی زیر گوشش گفت و زن دوباره بلند بلند خندید و رفت.

حوا کمی ماند . به خودش گفت حتما از بلندی خنده هایش صدای من را نشنید . این را گفت و دوباره به راه افتاد .

                              سلام پسرم....................... من حوا هستم

مردی که کیف سامسونت دردست داشت توی موبایلش بلند بلند داد زد :

        

چی ؟ ....... غلط کردی چک کشیدی . ..... من پدرتو در می یارم .من به خاک سیاه مینشونمت ....حالا می بینی

 

و رد شد .

 

( مادر بزرگ حوا ) همین طور عصا زنان رفت .   و به بعدی رسید.........و بعدی .....و بعدی ....وبعدی

دو ساعتی بین آدم ها بود تا آخر خسته شد . توی دلش پر از غصه شد .نشست روی جدول کنار پیاده رو . یاد  (هابیل ) افتاد.........و یاد بچه ی نا خلفش ( قابیل ) . یاد هابیل اشک را توی چشمهایش پر کرد . آرام گفت امان از بچه های قابیل . با گوشه ی چارقد گل گلی اش اشک ها را گرفت . بلند شد و راه افتاد که به پیش همسرش ( آدم ) برگردد ، که جلو تر صدایی شنید .

                         سیب دارم سیب ...............سیب سرخ حوا

مرد چرخی  روی چرخش داشت میوه ی وسوسه می فروخت . آن هم چه وسوسه های سرخی . سیب ها زیر نور چراغ زنبوری برق می زدند . حوا وسوسه شد که برای سوغات همسرش سیب بگیرد . اما بعد که یاد بچه های قابیل افتاد از خیرش گذشت . مرد چرخی هنوز داد می زد :                           

                                                سیب دارم ، سیب

دست فروش آمد و به حوا رسید :

- مادر بزرگ کمک نمی خواهی ؟

- نه پسرم ..........ممنون

- سیب چی .سیب هم نمی خواهی ؟

- خوب راستش چرا ....اما یادم آمد که پول ندارم .

- من که پولش را الان نخواستم . شما هر وقت من را دوباره دیدی پولش را بده

 

حوا گفت : ولی شاید هیچ وقت تو را نبینم پسرم .

مرد چرخی  ، کمی فکر کرد . دستمالی به روی سیب ها زد و گفت :

  

      اصلا من پول نخواستم . شما این سیب ها را بگیر عوضش برای من دعا کن .

 

 بعد دو تا سیب سرخ را گذاشت توی پاکت و داد به دست مادر بزرگ حوا . حوا توی دلش خندید . همه ی غصه ها از یادش رفت . بلند گفت :

 

                  پیر شی پسر . خیر ببینی الهی ...الهی بلا نبینی هیچ وقت

 

مرد چرخی خندید . چرخش را هل داد و دوباره داد زد :

                             سیب دارم .................  .سیب

 

(حوا) هم با پاکت سیب در بغلش رفت تا قصه ی بچه های قابیل را ،  برای همسرش تعریف کند .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 14:36  توسط آراز | 
 

دلتنگی های شبانه را در تنهایی کدام کوچه می شود زمزمه کر د ......آراز؟

چند خیابان را باید پیمود در زیر مهتابی ِ ماه ؟ چند کوچه را باید تا انتها رفت و حرف های نگفته را به روی دیوار کدام کوچه پس کوچه باید به یادگار نوشت ؟

 

     دلم تنگ است . هم برای خودم ، هم برای تو. من اینجا توی کوچه پس کوچه های این شهر سرگردان و تو هم آن طرف ، آن سوی رود ارس ، آن سوی مرزها . توی کوچه پس کوچه های نمی دانم کدام شهر آذر بایجان .

( رفیق ِ هرگز ندیده ) تا کی باید قصه های نگفته را برای هم زمزمه کنیم ......ها ؟

[ بگذریم ]

قصه ی امشب را اول من می گویم . بعد تو بگو

 

 

آن روز ها ...........آن روز هایی که زنجان هنوز زیاد بزرگ نبود و تمام جغرافیایش خلاصه می شد در فاصله ی بین بلوار پایین تا بارگاه امام زاده سید ابراهیم ، زندگی آدمها طعم دیگری داشت . زندگی آدمها طعم پیتزای پپرونی و کباب لقمه ی آماده را نداشت . زندگی ، طعم قرمه سبزی رعنا خانم را داشت و رنگ صورتی گلهای شمعدانی پشت پنجره ی نرگس خانم و عطر گلهای پیچم الدوله ی آویزان از حیاط صمد آقا را .

        آن روز ها به جای خیابان های صاف و مستقیم شهر پر از کوچه پس کوچه بود . کوچه های پشت بازارچه و کوچه های پله دار سید برهان و ده ها کوچه و زیر طاقی و دالان دیگر . توی این کوچه ها پر از بچه بود و توی دل بچه ها پر از آرزو بود و دیوار کوچه پس کوچه ها هم .....تنها محرم اسرار

         بچه های آن زمان ساده بودند و از غار لاسکوی فرانسه چیزی نمی دانستند و فقط می دانستند که < پپسی > میوه ی ممنوعه است و رفتن به سینما  <لی لی >پشت سبزه میدان ،بد است و گناه کبیره.

اما قصه همان قصه ی انسان ما قبل تاریخ غار لاسکو بود که به امید جادوی کهن آرزوهای دست نیافته را بر دیواره ی غار نغر می کرد ، با آنکه زنجان فرانسه نبود و تاریخ هم از سی هزار سال پیش از میلاد خیلی می گذشت .

         بچه ها آرزوهای گوشه ی دلشان را به روی بند بند دیوارهای آجری و خشتی کوچه های سید برهان و پشت بازارچه نوشتند و طولی نکشید که بالاخره جادوی کهن کار ساز افتاد و .......... بالاخره    [  آن شد که باید می شد ]

کارخانه کبریت به زنجان آمد و شرکت سرب و روی به ز نجان آمد و با آنکه زنجان فرانسه نبود ،  درست مثل انقلاب صنعتی فرانسه تحولی شد و زور گویی و حرف حرف من است ِ پدرانه از خانه ها رفت و (فرزند سالاری)  شد مد روشنفکری دوران .

بچه ها بزرگ شدند و درس خواندند و کارمند صبح برو شب بیا شدند و بالاخره شدند پدران ما . خانه های جدید در آن طرف شهر ساخته شد . شهر بزرگ شد و پر از ساختمانهای آیینه ای شد و توی آن خانه ها من به دنیا آمدم و علی به دنیا آمد و مجید و حمید .توی خیابانهای جدید هیچ اثری از کوچه های سید برهان نبود و هیچ پسری روی دیوار آجری پشت بازارچه چیزی به یادگار ننوشت و من حرفایم را توی وبلاگم نوشتم و مجید توی وبلاگش نوشت و حمید هم توی وبلاگش . با همه ی اینها باز قصه همان قصه ی انسان بدوی بود و ماجرای غار لاسکو .

پدر علی به علی می گفت حواست باشد که ( پیتزا ) میوه ی ممنوعه است و روز دیگر مجید با پدرش دعوایش می شد که آخر تو چه می فهمی ؟ تو که مشکل موبایلت را از من می پرسی و آنتن ماهواره ات را من تنظیم می کنم و ویندوز کامپیوتر توی دفترت را من عوض می کنم و هزار تا چیز دیگر را ، چه می فهمی از من و دنیای من و امثال من؟

     و این شد که فاصله افتاد بین دنیای ما و دنیای پدرهای ما و دنیای پدر هایشان.

دنیای صمد آقا توی همان کوچه پس کوچه های پشت بازارچه ماند و دنیای پدر پر شد از ساختمانهای آیینه ای و دنیای من هم شد دنیای مجازی توی کامپیوتر. دنیای آدمهای ندیده و درد دل های نشنیده . دنیای آدمهای پر از دل تنگی و صورتهای پشت نقاب  و شطرنجی .

    از آن روز فاصله ی خانه ی ما تا خانه ی زن عمو فروغ ( زن عموی بابا) هر روز بیشتر شد و دل من از قصه های زن عمو هر روز دورتر شد و .......... بالاخره     [آن شد که نباید می شد ]

 

         آراز، امشب دلم به تنگی همین کوچه پس کوچه هاست . به تنگی کوچه های خانه ی زن عمو فروغ و به تنگی کوچه های سید برهان و کوچه های پشت بازارچه .

هر هفته شبهای پنج شنبه توی این کوچه پس کوچه ها قدم می زنم . چقدر باید دنبال خانه ی عمه مهتاب باید بگردم رفیق؟  هر بار که اینجا می آیم پیر مردی که عصای قهوه ای دارد نشسته روی پله ی جلوی خانه اش و به من نگاه می کند . من همین طور می روم جلو و پیر مرد نگاهم می کند . من دلم می خواهد بگویم        ( سلا م..آقا جون ) . پیر مرد هم دلش همین را می خواهد . اما من نمی توانم چیزی بگویم . سرم را می اندازم پایین و  رد می شوم .  به میوه ی ممنوعه فکر می کنم و به جادوی کهن و به آدمهای بدوی غار لاسکو . توی کوچه پس کوچه های پشت امجدیه هر هفته صدای ( حسین منزوی ) می آید و من به خودم می گویم حتما دارد روی دیوار خانه اش شعری جدید می نویسد . هر هفته به دنبال او می گردم به امید اینکه شاید نشانی خانه پر از عطلسی صمد آقا را داشته باشد .

 

     آراز ... من مطمئنم که این کوچه پس کوچه ها عاقبت به جایی می رسد . انتهای بن بست کریمیان زنجان بالاخره روزی وصل می شود به کوچه ای در باغ ملی اراک و رضا مهدوی هزاوه هم پیدایش می شود و از آنجا وصل می شود به کوچه یا محله ای در اهواز و محمد محجوبی هم می آید و از آنجا هم وصل می شود به لنگرود شمس لنگرودی . مطمئنم از هم نسلی های پدرم بالاخره یکی مثل شمس پیدا می شود و از هم نسلی های مهدوی هزاوه هم یک مثل خودش پیدا می شود و از هم نسلی های من هم یکی مثل محمد محجوبی  یا جواد سیاه پیدا می شود تا بر فاصله ی بین این سه نسل پل بزنند . مطمئنم بالاخره روزی می روم نزدیک آن پیر مرد تنها که همیشه شبها می نشیند روی پله ی جلوی خانه اش و از ته دل به او می گویم :

 

                                                        [ سلام .......................آقا جون ]

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:48  توسط آراز | 

سلا م مادر بزرگه .  توی کدام خاطره از کودکیم جا مانده ای ، با آن دار و دسته ی مخمل و نوک سیاه و پر طلا ؟

آن روز ها ... آن روز هایی که لحظاتش پر بود از جیغ و جنگ و خمپاره . آن روز های سرد زمستان 67. آن روز هایی که تمام فامیل آمده بودند خانه ی ما ( چون فقط خانه ی ما زیر زمین داشت ) .آن شب هایی که پر بود از صدای آجیل و تخمه ژاپنی و توی جیب بزرگتر ها همیشه پر بود از آدامس خروس نشان و شکلات برای بچه ها .تنها دلخوشی من و ممد و علی و آرش و رضا فقط به تو بود . ما که از جنگ سر در نمی آوردیم . ما چه می دانستیم چرا وقتی دایی سراسیمه می آمد خانه و میگفت که بمب مستقیم خورده وسط مدرسه دخترانه ی پشت استانداری همه یک دفعه می زدند زیر گریه . ما فقط به فکر این بودیم که کی هفته می گذرد تا دوباره ردیف شویم جلوی تلویزیون فیلیپس سیاه سفید و تو از پشت پنجره سرت را بیرون بیاوری و همراه با تو بلند بلند بخوانیم که :

 

خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره

خونه ی مادر بزرگه  شادی و غصه داره

 

چه روز هایی بود مادر بزرگه .آن روزهایی که (نوک سیاه)  به (مخمل ) می گفت :    [ ببین ....می گما ....من کم مونده بود بیفتم تو روخدونه ]

 

وبعد ما چقدر به ( روخدونه ) گفتن نوک سیاه می خندیدیم . ما چه می فهمیدیم جنگ یعنی چه . برای ما فقط همین خنده ها می ماند و شب هایی که پر بود از صدای میل های بافتنی عمه و خاله و اذیت کردن آنها و گره زدن کاموا های رنگ رنگی به هم .

 

آن موقع ها من هنوز مدرسه نمی رفتم . آن موقع ها هنوز نمی دانستم  که توی کتابهای مدرسه داستان (زاغکی ) هست و قالب پنیری . آن موقع ها هنوز نمی دانستم که معنی ( روبه پر فریب و حیلت ساز ) یعنی چه. آن موقع ها هنوز آن قدر بزرگ نشده بودم که از دیالکتیک هگل سر در بیاورم و معنی اگزیستانسیالیسم را بفهمم.

 

مادر بزرگه , امروز همه آنها را می دانم

اما نمی دانم چطور می شود یک بار دیگر با ممد و علی و آرش و رضا بنشینیم جلوی تلویزیون فیلیپس سیاه و سفید و همراه با تو بلند بلند بخوانیم که :

 

خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره

خونه ی مادر بزرگه  شادی و غصه داره 

 

 

حیاط خونه ما همیشه سبزه زاره

باغچش پر از بوی  گل ، اینجا همش بهاره

 

 

دل وقتی مهربونه شادی مییاد می مونه

خوشبختی از رو دیوار سر می کشه تو خونه

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 22:55  توسط آراز | 
برای آشنایی همین بهانه کافی است که بخندیم و بگوییم :

 

(سلام )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 19:36  توسط آراز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
وبنوشت های میثم نبــــــــی

پیوندهای روزانه
شمس لنگرودی
رضا مهدوی هزاوه
متین اسماعیلی
وحید هما تاش
مهرداد بهراد
ناتاشا امیری
مانا
رها دلدار
مهدی رجبی
محمد محجوبی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
آرشیو موضوعی
معرفی کتاب
مقالات مدیریت وبلاگ
آثار در دست چاپ و نگارش مدیریت وبلاگ
پیوندها
بابا لنگ دراز
شقایق
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
معلم
در حضور
اینجا...شب.شما به درون "مهتاب"می نگرید
اقلیما
پراکنده گویی های یک دختر ایرانی
رها
ادبی و داستان
دانیال
برگ خشک
خانم خانوما
سرنوشت
دست نوشته های یک نفر
اندیشه شریعتی
عــاشـــقـــان دیــــوانـه نــیـسـتــنـد
کافه دیدار
فعلا بی نام
عکاسی - گرافیک
روزگار از هم گسیختگی
فلسفه.هنر و معماری
مقالات سياسي و اجتماعي
حرف های آبرنگی من
دست نوشته های شبهای تنهایی
اندوهی از جنس غزل
سرزمین پارس
آرمیتیس
bahar
فیروزه - نشریه هنری الکترونیک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

http://i38.tinypic.com/2ujgvtx.gif