|
( چشم ،چشم ، دو ابرو ) بازی بچه گانه ی من و تو بود ( علی ) ........ یادت هست ؟ می نشستیم لبه ی حوض فیروزه ای خانه ی عمه و با چند تکه چوب آدمکهایمان را می ساختیم . [ فارغ از تمام تمام دنیا] چه بازی هایی که من و تو مریم و سمیرا دور آن حوض نکردیم . حوض خانه ی عمه قشنگ بود و کاشی های خوشگل فیروزه ای داشت و وسطش یک فراره بود که اگر ساکت می شدی آرام برای تو و بنفشه های توی باغچه چلک چلک می کرد . دور همان حوض بود که آدمک هایمان را می ساختیم . من ...........همان اول کار از آدمکم خوشم می آمد و تو برعکس من ، دوباره خرابش می کردی و یک جور دیگر می ساختی و آنقــــــــــــــدر می ساختی و می ســـــــــــــاختی تا بالاخره همان می شد که دلت می خواست . دلمان بسته به هیچ بود .پابند هیچ نمی شدیم . حتی آدمک هایمان . لحظه ای مالکش بودیم و لحظه ای دیگر می سپردیمش به فنا . در نوشابه های « کوکا کولا » را جمع می کردیم و می چیدیم دور پاشویه توی آب تا شبها وقتی نقش ماه می افتد وسط حوض ِ ماهی ها ، مثل الماس برق بزنند و حوضمان را بکنند (حوض بلور ) . اسم حوض عمه را گذاشته بودی حوض بلور.........................یادت هست ؟ می گفتی ماهی سمیرا عاشق شده . از بس که می رفت یک گوشه و برای خودش تنها می ایستاد .می گفتی حتما شب چله مادرش قصه ی ماهی سیاه کوچولو را براش خوانده . بعد من می گفتــــــم که ماهی ها عاشق نمی شوند و دوباره حرفمان می شد و کارمان می کشید به دعوا و آااااااااااااااااااخ که دعواهای آن روز ها چه کیفی داشت. بعد ها فهمیدم که تو راست می گفتی . ماهی سمیرا عاشق شده بود . درست مثل خود سمیرا که هفت ماه بعدش همه ی ما را تنها گذاشت و رفت تا ببیند آخر جویبار ماهی ها به کجا می رسد . بزرگ شدیم . من رفتم دنبال کار خودم و تو هم پی کار خودت . تو شدی مهندس ساختمان و اسمت شد بساز بفروش و ماشین خریدی و خانه خریدی و من هیچ کدام از آنها را نخریدم . آن روز که زنگ زدی و گفتی خانه ی عمه را خریدم برای برج . آن روز که آمدم و دیدم کارگر هایت با پتک زده اند وسط حوض و حوض دو تکه شده ............دلم می خواست صدایت کنم و بعد از این همه سال دوباره بپرسم : به نظرت ماهی ها عاشق می شوند ؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 17:9 توسط آراز |
|
|
حوا برگشته بود زمین . ساکت و بی سر و صدا . اما این بار دیگر قصه قصه ی ( هبوط ) نبود . ماجرای سقوط نبود . از آن ماجرا سالهای سال بود که می گذشت . حوا دیگر خیلی پیر شده بود . این بار آمده بود تا به بچه هایش سر بزند . آمده بود تا شاید برود جلوی خانه ی بعضی از نوه ها و [ البته نوه ها که نه ] ندیده ها و در بزند . آخر هر چه باشد حوا (مادر ) بود . مادر همه ی مردم روی زمین (مادر بزرگ حوا ) دل توی دلش نبود . وای که چقدر خوشحال بود . توی شلوغی ها عصا می زد و راه می رفت . آن موقع شب پیاده رو پر از آدم بود . پر از آدم هایی که دسته دسته می آمدند و می رفتند . حوا همه را می شناخت . تک تک آدم ها را . اما هیچ کس مادر بزرگ حوا را نمی شناخت . اصلا توی آن شلوغی بین آنهمه جمعیت با آن بدن ضعیفش و پیرش دیده نمی شد . همه می آمدند و همین طور بی تفاوت از کنارش رد می شدند و ... می رفتند . قرار نبود که حوا از خودش نشانی به کسی بدهد . این را قبل از آمدن به ( آدم ) همسرش قول داه بود . اما طاقت نیاورد و بالاخره صبرش به آخر رسید . آخر حوا مادر بود . احساس مادرانه بود دیگر . درد پایش که کمی بهتر شد از روی جدول کنار پیاده رو بلند شد . دوباره عصا زنان توی شلوغی ها کمی رفت جلو . از روبرو زن و مردی می آمدند که دست هایشان به هم گره بود . زن همین طور یک ریز داشت می خندید . حوا خوشحال شد . خندید و تا به آنها رسید گفت : سلام دخترم ....................من حوا هستم زنی که دستش توی دست مردش بود همین طور خندید . از جلوی حوا رد شد و رفت . دوباره مردش چیزی زیر گوشش گفت و زن دوباره بلند بلند خندید و رفت. حوا کمی ماند . به خودش گفت حتما از بلندی خنده هایش صدای من را نشنید . این را گفت و دوباره به راه افتاد . سلام پسرم....................... من حوا هستم مردی که کیف سامسونت دردست داشت توی موبایلش بلند بلند داد زد : چی ؟ ....... غلط کردی چک کشیدی . ..... من پدرتو در می یارم .من به خاک سیاه مینشونمت ....حالا می بینی و رد شد . ( مادر بزرگ حوا ) همین طور عصا زنان رفت . و به بعدی رسید.........و بعدی .....و بعدی ....وبعدی دو ساعتی بین آدم ها بود تا آخر خسته شد . توی دلش پر از غصه شد .نشست روی جدول کنار پیاده رو . یاد (هابیل ) افتاد.........و یاد بچه ی نا خلفش ( قابیل ) . یاد هابیل اشک را توی چشمهایش پر کرد . آرام گفت امان از بچه های قابیل . با گوشه ی چارقد گل گلی اش اشک ها را گرفت . بلند شد و راه افتاد که به پیش همسرش ( آدم ) برگردد ، که جلو تر صدایی شنید . سیب دارم سیب ...............سیب سرخ حوا مرد چرخی روی چرخش داشت میوه ی وسوسه می فروخت . آن هم چه وسوسه های سرخی . سیب ها زیر نور چراغ زنبوری برق می زدند . حوا وسوسه شد که برای سوغات همسرش سیب بگیرد . اما بعد که یاد بچه های قابیل افتاد از خیرش گذشت . مرد چرخی هنوز داد می زد : سیب دارم ، سیب دست فروش آمد و به حوا رسید : - مادر بزرگ کمک نمی خواهی ؟ - نه پسرم ..........ممنون - سیب چی .سیب هم نمی خواهی ؟ - خوب راستش چرا ....اما یادم آمد که پول ندارم . - من که پولش را الان نخواستم . شما هر وقت من را دوباره دیدی پولش را بده حوا گفت : ولی شاید هیچ وقت تو را نبینم پسرم . مرد چرخی ، کمی فکر کرد . دستمالی به روی سیب ها زد و گفت : اصلا من پول نخواستم . شما این سیب ها را بگیر عوضش برای من دعا کن . بعد دو تا سیب سرخ را گذاشت توی پاکت و داد به دست مادر بزرگ حوا . حوا توی دلش خندید . همه ی غصه ها از یادش رفت . بلند گفت : پیر شی پسر . خیر ببینی الهی ...الهی بلا نبینی هیچ وقت مرد چرخی خندید . چرخش را هل داد و دوباره داد زد : سیب دارم ................. .سیب (حوا) هم با پاکت سیب در بغلش رفت تا قصه ی بچه های قابیل را ، برای همسرش تعریف کند . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 14:36 توسط آراز |
|
|
دلتنگی های شبانه را در تنهایی کدام کوچه می شود زمزمه کر د ......آراز؟ چند خیابان را باید پیمود در زیر مهتابی ِ ماه ؟ چند کوچه را باید تا انتها رفت و حرف های نگفته را به روی دیوار کدام کوچه پس کوچه باید به یادگار نوشت ؟ دلم تنگ است . هم برای خودم ، هم برای تو. من اینجا توی کوچه پس کوچه های این شهر سرگردان و تو هم آن طرف ، آن سوی رود ارس ، آن سوی مرزها . توی کوچه پس کوچه های نمی دانم کدام شهر آذر بایجان . ( رفیق ِ هرگز ندیده ) تا کی باید قصه های نگفته را برای هم زمزمه کنیم ......ها ؟ [ بگذریم ] قصه ی امشب را اول من می گویم . بعد تو بگو آن روز ها ...........آن روز هایی که زنجان هنوز زیاد بزرگ نبود و تمام جغرافیایش خلاصه می شد در فاصله ی بین بلوار پایین تا بارگاه امام زاده سید ابراهیم ، زندگی آدمها طعم دیگری داشت . زندگی آدمها طعم پیتزای پپرونی و کباب لقمه ی آماده را نداشت . زندگی ، طعم قرمه سبزی رعنا خانم را داشت و رنگ صورتی گلهای شمعدانی پشت پنجره ی نرگس خانم و عطر گلهای پیچم الدوله ی آویزان از حیاط صمد آقا را . آن روز ها به جای خیابان های صاف و مستقیم شهر پر از کوچه پس کوچه بود . کوچه های پشت بازارچه و کوچه های پله دار سید برهان و ده ها کوچه و زیر طاقی و دالان دیگر . توی این کوچه ها پر از بچه بود و توی دل بچه ها پر از آرزو بود و دیوار کوچه پس کوچه ها هم .....تنها محرم اسرار بچه های آن زمان ساده بودند و از غار لاسکوی فرانسه چیزی نمی دانستند و فقط می دانستند که < پپسی > میوه ی ممنوعه است و رفتن به سینما <لی لی >پشت سبزه میدان ،بد است و گناه کبیره. اما قصه همان قصه ی انسان ما قبل تاریخ غار لاسکو بود که به امید جادوی کهن آرزوهای دست نیافته را بر دیواره ی غار نغر می کرد ، با آنکه زنجان فرانسه نبود و تاریخ هم از سی هزار سال پیش از میلاد خیلی می گذشت . بچه ها آرزوهای گوشه ی دلشان را به روی بند بند دیوارهای آجری و خشتی کوچه های سید برهان و پشت بازارچه نوشتند و طولی نکشید که بالاخره جادوی کهن کار ساز افتاد و .......... بالاخره [ آن شد که باید می شد ] کارخانه کبریت به زنجان آمد و شرکت سرب و روی به ز نجان آمد و با آنکه زنجان فرانسه نبود ، درست مثل انقلاب صنعتی فرانسه تحولی شد و زور گویی و حرف حرف من است ِ پدرانه از خانه ها رفت و (فرزند سالاری) شد مد روشنفکری دوران . بچه ها بزرگ شدند و درس خواندند و کارمند صبح برو شب بیا شدند و بالاخره شدند پدران ما . خانه های جدید در آن طرف شهر ساخته شد . شهر بزرگ شد و پر از ساختمانهای آیینه ای شد و توی آن خانه ها من به دنیا آمدم و علی به دنیا آمد و مجید و حمید .توی خیابانهای جدید هیچ اثری از کوچه های سید برهان نبود و هیچ پسری روی دیوار آجری پشت بازارچه چیزی به یادگار ننوشت و من حرفایم را توی وبلاگم نوشتم و مجید توی وبلاگش نوشت و حمید هم توی وبلاگش . با همه ی اینها باز قصه همان قصه ی انسان بدوی بود و ماجرای غار لاسکو . پدر علی به علی می گفت حواست باشد که ( پیتزا ) میوه ی ممنوعه است و روز دیگر مجید با پدرش دعوایش می شد که آخر تو چه می فهمی ؟ تو که مشکل موبایلت را از من می پرسی و آنتن ماهواره ات را من تنظیم می کنم و ویندوز کامپیوتر توی دفترت را من عوض می کنم و هزار تا چیز دیگر را ، چه می فهمی از من و دنیای من و امثال من؟ و این شد که فاصله افتاد بین دنیای ما و دنیای پدرهای ما و دنیای پدر هایشان. دنیای صمد آقا توی همان کوچه پس کوچه های پشت بازارچه ماند و دنیای پدر پر شد از ساختمانهای آیینه ای و دنیای من هم شد دنیای مجازی توی کامپیوتر. دنیای آدمهای ندیده و درد دل های نشنیده . دنیای آدمهای پر از دل تنگی و صورتهای پشت نقاب و شطرنجی . از آن روز فاصله ی خانه ی ما تا خانه ی زن عمو فروغ ( زن عموی بابا) هر روز بیشتر شد و دل من از قصه های زن عمو هر روز دورتر شد و .......... بالاخره [آن شد که نباید می شد ] آراز، امشب دلم به تنگی همین کوچه پس کوچه هاست . به تنگی کوچه های خانه ی زن عمو فروغ و به تنگی کوچه های سید برهان و کوچه های پشت بازارچه . هر هفته شبهای پنج شنبه توی این کوچه پس کوچه ها قدم می زنم . چقدر باید دنبال خانه ی عمه مهتاب باید بگردم رفیق؟ هر بار که اینجا می آیم پیر مردی که عصای قهوه ای دارد نشسته روی پله ی جلوی خانه اش و به من نگاه می کند . من همین طور می روم جلو و پیر مرد نگاهم می کند . من دلم می خواهد بگویم ( سلا م..آقا جون ) . پیر مرد هم دلش همین را می خواهد . اما من نمی توانم چیزی بگویم . سرم را می اندازم پایین و رد می شوم . به میوه ی ممنوعه فکر می کنم و به جادوی کهن و به آدمهای بدوی غار لاسکو . توی کوچه پس کوچه های پشت امجدیه هر هفته صدای ( حسین منزوی ) می آید و من به خودم می گویم حتما دارد روی دیوار خانه اش شعری جدید می نویسد . هر هفته به دنبال او می گردم به امید اینکه شاید نشانی خانه پر از عطلسی صمد آقا را داشته باشد . آراز ... من مطمئنم که این کوچه پس کوچه ها عاقبت به جایی می رسد . انتهای بن بست کریمیان زنجان بالاخره روزی وصل می شود به کوچه ای در باغ ملی اراک و رضا مهدوی هزاوه هم پیدایش می شود و از آنجا وصل می شود به کوچه یا محله ای در اهواز و محمد محجوبی هم می آید و از آنجا هم وصل می شود به لنگرود شمس لنگرودی . مطمئنم از هم نسلی های پدرم بالاخره یکی مثل شمس پیدا می شود و از هم نسلی های مهدوی هزاوه هم یک مثل خودش پیدا می شود و از هم نسلی های من هم یکی مثل محمد محجوبی یا جواد سیاه پیدا می شود تا بر فاصله ی بین این سه نسل پل بزنند . مطمئنم بالاخره روزی می روم نزدیک آن پیر مرد تنها که همیشه شبها می نشیند روی پله ی جلوی خانه اش و از ته دل به او می گویم : [ سلام .......................آقا جون ]
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:48 توسط آراز |
|
|
سلا م مادر بزرگه . توی کدام خاطره از کودکیم جا مانده ای ، با آن دار و دسته ی مخمل و نوک سیاه و پر طلا ؟ آن روز ها ... آن روز هایی که لحظاتش پر بود از جیغ و جنگ و خمپاره . آن روز های سرد زمستان 67. آن روز هایی که تمام فامیل آمده بودند خانه ی ما ( چون فقط خانه ی ما زیر زمین داشت ) .آن شب هایی که پر بود از صدای آجیل و تخمه ژاپنی و توی جیب بزرگتر ها همیشه پر بود از آدامس خروس نشان و شکلات برای بچه ها .تنها دلخوشی من و ممد و علی و آرش و رضا فقط به تو بود . ما که از جنگ سر در نمی آوردیم . ما چه می دانستیم چرا وقتی دایی سراسیمه می آمد خانه و میگفت که بمب مستقیم خورده وسط مدرسه دخترانه ی پشت استانداری همه یک دفعه می زدند زیر گریه . ما فقط به فکر این بودیم که کی هفته می گذرد تا دوباره ردیف شویم جلوی تلویزیون فیلیپس سیاه سفید و تو از پشت پنجره سرت را بیرون بیاوری و همراه با تو بلند بلند بخوانیم که : خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره خونه ی مادر بزرگه شادی و غصه داره چه روز هایی بود مادر بزرگه .آن روزهایی که (نوک سیاه) به (مخمل ) می گفت : [ ببین ....می گما ....من کم مونده بود بیفتم تو روخدونه ] وبعد ما چقدر به ( روخدونه ) گفتن نوک سیاه می خندیدیم . ما چه می فهمیدیم جنگ یعنی چه . برای ما فقط همین خنده ها می ماند و شب هایی که پر بود از صدای میل های بافتنی عمه و خاله و اذیت کردن آنها و گره زدن کاموا های رنگ رنگی به هم . آن موقع ها من هنوز مدرسه نمی رفتم . آن موقع ها هنوز نمی دانستم که توی کتابهای مدرسه داستان (زاغکی ) هست و قالب پنیری . آن موقع ها هنوز نمی دانستم که معنی ( روبه پر فریب و حیلت ساز ) یعنی چه. آن موقع ها هنوز آن قدر بزرگ نشده بودم که از دیالکتیک هگل سر در بیاورم و معنی اگزیستانسیالیسم را بفهمم. مادر بزرگه , امروز همه آنها را می دانم اما نمی دانم چطور می شود یک بار دیگر با ممد و علی و آرش و رضا بنشینیم جلوی تلویزیون فیلیپس سیاه و سفید و همراه با تو بلند بلند بخوانیم که : خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره خونه ی مادر بزرگه شادی و غصه داره حیاط خونه ما همیشه سبزه زاره باغچش پر از بوی گل ، اینجا همش بهاره دل وقتی مهربونه شادی مییاد می مونه خوشبختی از رو دیوار سر می کشه تو خونه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 22:55 توسط آراز |
|
|
برای آشنایی همین بهانه کافی است که بخندیم و بگوییم :
(سلام ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 19:36 توسط آراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وبنوشت های میثم نبــــــــی
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب مقالات مدیریت وبلاگ آثار در دست چاپ و نگارش مدیریت وبلاگ |
|
RSS
|