|
من متولد ماه مهرم . متولد پاییز .........و این روز ها چه کیفی که نمی کنم از قدم زدن در کوچه باغ های مه گرفته و خیره ماندن به رقص برگهای معلق و دل سپردن به گرمی آن آفتاب کم جان و بی رمق. این روز ها ... من نخورده مستم . عجیب سر مستم از این همه عشق که می بارد رنگ و وارنگ . .............من مانده ام و دستی حیران که به قلم نمی رود و شیفتگی این زلف خم اندر خم . از شما چه پنهان . دهم مهر زاد روز تولد من بود . و من چند هفته ای است که از نو متولد شده ام . انگار پاک پاک . بی گناه بی گناه بی گناه . در کوچه باغ های وبلاگم به شادی من هر روز باران می بارد و من در این روزها قدم می زنم و نفس می کشم . قدم می زنم و نفس می کشم . قدم می زنم و ........... نفس می کشم عطر این خاک باران خورده را . چند مدتی است که این همه شوق را به جشن نشسته ام . نکند کسی به من بگویید که خواب می بینم ؟ حتی اگر رویاست ................. لطفا بیدارم نکنید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 15:49 توسط آراز |
|
|
بالاخره می رسم به نوک قله . با همین بدن خسته و پاهایی که بیشتر از این در توانش نیست . بالاخره می رسم . می رسم آن بالا . آنجایی که بلند ترین جای زمین باشد . بعد در آن ارتفاع دستها را به طرفین باز می کنم و در باد فریاد می زنم: من بیشتر از این می خواهم.....................بالاتر از این حالا که این پاهای سنگین من را به بالاتر از این نمی برند . حالا که امتداد این دستها من را به تو نمی رسانند . لا اقل وقتی که مردم ُ خاکسترم را به باد بسپار ..ومن را ببر به لابلای پرواز مرغابی های وحشی و کوچ پرستوهای مهاجر . تا به همراه آنها به جایی دیگر مهاجرت کنم. ....... به بلندترین جای هستی ُ که اسمش می تواند ( خانه ی تو ) باشد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 16:19 توسط آراز |
|
|
هی واژه پشت واژه . کلمه در پس کلمه و سطر پشت سطر ..........می نویسم و خط می زنم . ورق پشت ورق سیاه می شود و ....... نمی شود . نمی شود از تو نوشت انگار . امشب دوباره توی کوچه پس کوچه های وبلاگم قدم می زنم . می روم به کوچه های پله دار سید برهان و کوچه پس کوچه های پشت بازارچه . به امید دیدن آشنا . میروم تا روی دیوار خشتی خانه ای یادگاری بنویسم . شاید روی دیوار خشتی خانه ی سالی . معلم . رها یا اقلیما و ... می رسم بر سر کوچه ای که اولش نوشته (بابا لنگ دراز) . می روم زیر تیر چوبی چراغ برق و نگاه می کنم . خانه ی سالی ساکت است . هیچ خبری نیست جز صدای سکوت . نکند سالی دوباره دلش گرفته باشد برای جودی آبوت و بچه های نوانخانه ی جان گریز . نکند .... رد می شوم ( که تحمل ماندن ندارم) و دوباره چند ساعتی قدم می زنم در کوچه ها و پس کوچه ها . امشب از آشنا خبری نیست .کوچه ها ساکتند . دیگر هیچ کوچه ای طعم لی لی و هفت سنگ و بالا بلندی و گرگم به هوا نمی دهد . دیگر هیچ صدای شادی داد نمی زند : (سلام ...............من جودی آبوتم ) تا من را دوباره ببرد به دنیای پر از رمز و راز بچگی . دلم می خواهد که مثل ( رها )، رها شوم از این دنیای متمدن و شبیه پاییز در گوشه ی تاریک کوچه ای گریه کنم به یاد فصل های گذشته . بدون اینکه کسی بفهمد . امشب دلم می خواهد که از تو بنویسم اما نمی شود. که از تو نوشتن لیاقت می خواهد ........... و من ندارم و کو چه های وبلاگم امشب تنهاست .........و حضور تو را کم دارد . و پر است از پژواک صدایی که فریاد می زند : فزت و رب الکعبه و تو دیگر نیستی تا دوباره بروی و به بچه های نوانخانه ی جان گریز سری بزنی .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 15:53 توسط آراز |
|
|
واگویه می کنم ، که تکرار اسم تو برایم قشنگ است . پر از معنی است و به اندازه ی یک بغل برایم آزادی می آورد .... ای دخترک الهه گان و اساطیر یونان.............................. ( آنتیگونه ) عزیزی می گفت داستان هایی هستند که انسان را در تخت خواب نرمش به خواب می برند و پاره ای دیگر قصه هایی اند ، نه برای خواب , که برای بیداری . حالا که نام تو برایم شهامت می آورد . و جسارتی برای بیدار شدن . مداوم تکرار می کنم تو را در خودم ..... که پاینده باد نام تو . اینک از پس زمانهای دور برخیز . ای اسطوره ی مقاومت زنانه ، و یک بار دیگر از بلندای سخره ای در( تبای ) بر من درس مردانگی بیاموز . چه زود گذشت لحظه ی مرگ تو و آوایـی که در آن زمان آخر فریاد می زد : بدرود مردم شهر من . دختر شهریارتان را بنگرید ....و ببینید که به خاطر وفاداری به قانون ایزدان چه رنجی که نمیبرد . بیاموز مرا که چگونه می توانم بر تنها ایزدم وفادار بمانم ..........و نشکنم آن قوانینی را که نباید بشکنم ........... ای همیشه برایم مقدس . دل من نه زیبایی الهه ی ( ونوس ) می خواهد و نه نیروانای بودا را . فقط برایم از ایستادگی بگو
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 14:50 توسط آراز |
|
|
صدای صفیر سیمرغ ازبلندای درخت طوبی می آید . سیمرغ برای من آواز سر می دهد و من هنوز خوابم می آید . پتو را می کشم روی سرم ، صدای سیمرغ توی تمام خوابهایم موج می زند و من توی تختم پیچ می خورم . ساعت موبایلم زنگ می خورد و جواد معروفی از توی موبایلم پیانو می نوازد و یک دفعه تمام خوابهایم را طلایی می کند . سیمرغ بالاخره پر می زند از آن بالا . از دیار مشرق به سمت من می آید ...و من هنوز در سرزمین قیروان خوابیده ام ، خواب نوشته های دیشبم را می بینم و خواب کوچه های تنگ وبلاگم را که دل سپرده اند به آهنگ جواد معروفی . سیمرغ آواز سر می دهد بلند شو از خواب . بلند شو ومن شاکی می شوم که من دیشب ساعت دو خوابیده ام و الان ساعت چهار است . سیمرغ محکم می زند در گوشم و پیانوی جواد معروفی به یک باره از کوک خارج می شود و .............چشم که باز می کنم مادر می گوید : بلند شو دیگر . زنگ موبایل را قطع می کنم ، سحری را می خورم و برای یک روز دیگر از رمضان مُحرم می شوم . رمضان امسال توي كوله اش چیز های زیادی دارد . (احسان علی خانی) را دارد که هر روز یک بار از وزیر مسکن گرفته تا امیر و دریا دار ارتش را به ماه عسل می برد و ( رامتین خدا پناهی ) را دارد که برای یک مشت دلار، از فروش [ یک وجب خاک ] یک میلیاردی فقط شش میلیون به پدر زنش می دهد . رمضان امسال مثل هر سال توی مساجد پر از بانگ ندامت است . پر است از دعای استغفار ........و کاشی های معرق و هفت رنگ مساجد چقدر این روزها خوشحالند و چه تزرع ها که نمی شنوند از این فرزند آدم . شیطان این روزها توی زندان انفرادی آب خنک می خورد ، گاهی تصمیم می گیرد که توبه کند و دوباره پشیمان می شود. باز شروع می کند به وسوسه و گاهی چه وسوسه ها که نمی کند . شبهای رمضان بوی جگر های خوشمزه ی روی منقل های کنار پیاده رو را دارد و طعم جگر کباب شده دخترک گوشه ی خیابان را ............. و قهوه خانه ها شلوغ است . و پر دود است ......و پر است از عقده ی سیگار های دود نشده در طول روز . رمضان امسال برای خواهرم طعم آش ماست توی کاسه های سفالی آبی را می دهد . طعم ( حلیم برای افطار موجود است ) را می دهد . و برای من مزه ی غذا های دانشجویی را. طعم کنسرو لوبیای آماده به قیمت دانشگاه آزاد را ......و طعم تشنگی بعد از خوردن کنسرو ماهی را . سحری امسال طعم کوکوی یخ زده ی آن سربازی را می دهد که الان به جای من توی برجک نگهبانی پادگان انصار دارد در برجک شماره 12 پست می دهد . در پاس ساعت دو تا چهار . با چشم هایی که آویزان است و با دلی که هزار تا آرزو دارد و نگاهی که هر چند دقیقه یک بار خیره می شود به ساعتی که عقربه هایش انگار مرده اند . مثل سالهای گذشته ، آخر تمام سریال ها ی این ماه معلوم است و همه می دانند که عاقبت ، آن زمین یک میلیاردی مشگل گشای همه ی مشکلات می شود و ( الیاس ) همان شیطان است و سرانجام دکتر پژوهان به کجا می انجامد روز های رمضان امسال هم مانند هر سال می گذرد و سحری ها می گذرد و افطاری ها می گذرد و من در تمام این لحظات مدام به خودم می گویم : ای کاش همه چیز به سادگی همین فیلم ها بگذرد . ای کاش سیمرغ به راحتی یک چک زدن من را از خواب بیدار بکند و همه ی (آدم بده ها) به راحتی همین فیلمها خوب بشوند و آخر قصه ی همه ی همه ی آدم ها به خوبی تمام شود. به خوبی تمام فیلم های ماه مبارک رمضان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 11:41 توسط آراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وبنوشت های میثم نبــــــــی
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب مقالات مدیریت وبلاگ آثار در دست چاپ و نگارش مدیریت وبلاگ |
|
RSS
|