|
نه چیزی برای گفتن مانده و نه حرف جدیدی برای زدن .................وقتی که تو خود همه چیز را می دانی تکرار مکررات چه فایده ای دارد ........من دلم می خواهد امروز به اندازه هزاران سطر چیز (ننویسم).دلم می خواهد ... دلم می خواهد ... دلم می خواهد بگویم ... ( ادامه ی سطر ها را خودت بخوان ) باید ساکت بود . باید وقتی که رو در روی هم می شویم فقط بخندیم و بگوییم ....... سلام
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 14:28 توسط آراز |
|
|
روزگار عجیبی است رفیق ............... در این زمانه ای که طنز ها جدی شده اند و خنده ها تصنعی ... در انتظار کدام دلگرمی می توان نشست و در جواب کدام خنده می شود از ته دل خندید؟ محرم اسراری هست ؟ دراین زمانه ای که پر طرفدارترین قصه ی شهرزاد قصه گو قصه ی ولع آدم است و کسب و غصب آن خرقه ی می آلود ...................... کجاست آن محرم اسرار |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 13:50 توسط آراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وبنوشت های میثم نبــــــــی
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب مقالات مدیریت وبلاگ آثار در دست چاپ و نگارش مدیریت وبلاگ |
|
RSS
|