|
« به میلاد رجبی ........ و دخترکی که روسری اش آبی بود »
به همین سادگی از کنار هم می گذریم . .............یک اتفاق نه چندان ساده رخ می دهد و بعد من بر می گردم و توی شلوغی این خیابان در به در دنبال تو می گردم و تو دیگر نیستی . نیستی که بعد از این همه سال قصه ی نگفته هایم را به تو بگویم . دخترک روسری آبی آسمانی . دبستان ابتدائی مطهری پشت راه اهن و جواد سیاه جلوی سینمای جوادیه و اتوبوس های دو طبقه ی دودی همه و همه بعد از این همه سال از ذهنم رفتند و تو ماندی ......توی خیال کسی که هر روز از کودکیش دورتر می شد . نکند که نبخشیده باشیم .ها ؟ چقدر التماس می کردم به مادر بزرگ .ده یازده سالم بود انگار .هی میگفتم : خانوم جان تو رو خدا هر وقت می شینی سر اون سجاده ی ترمه برام دعا کن . دعا کن پیدا بشه . حتی شده فقط یه بار دیگه ببینمش . دلم می خواست که بگویم همه ی اذیت های من به تو فقط یک بازی بچه گانه بود . .......... مادر بزرگ رفت و چادر سفید گل گلی اش توی سیاهی های مجلس شب هفتش گم شد و شد مثل خود تو که گم شده بودی و من به هر دری می زدم که پیدایت کنم و تو .پیدا نمی شدی
حالا بعد از این همه سال که من پیر شدم و تو پیر شدی به همین سادگی توی این خیابان یک طرفه از کنارم گذشتی و دوباره توی شلوغی ها گم شدی .قصه دوباره شروع شد چند سال دیگر باید به دنبالت بگردم ؟
( این اتود رو این هفته سر کلاس داستان نویسی استادم رضا مهدوی هزاوه زدم . بر اساس خاطره ی یکی از بچه ها ...) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 23:27 توسط آراز |
|
|
اگر نمی توانی بالا بروی .. سیب باش تا افتادنت اندیشه ای را بالا ببرد .
(دوم آذر ، زاد روز تولد دکتر علی شریعتی )
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:52 توسط آراز |
|
|
از تو بسیار کم گفته اند ( آرش ). نه آنچنان که باید و نه آنگونه که شایسته ی توست . دلم می خواهد که از تو بنویسم که قصه ات را باید از نو نوشت . به هر ثانیه و هر لحظه و در هر روز و ماه و سال و قرن . اگر چه که تکرار ماجرای تو بسیاری را به شرم وا میدارد .................................... ما بودیم و دشمنان چیره بر جان ما . خاک ایران اسیر شاه توران و مرز ایران بسته به یک تیر . چه کسی تیر خواهد انداخت ؟؟؟؟؟؟؟؟ آنان که ادعای دلاوریشان می شد چنین گفتند : ما همه باخته ایم .... و کشواد ، بزرگ سرداران و کمان داران این چنین فرمود:.................. کشوری از دست رفته است . اگر من تیر بیندازم نفرینش مرا ست. فرمان نمی برم از آنچه بر من گفته اید. من تیر نخواهم راند .
چه کسی تیر خواهد انداخت ؟؟؟؟؟؟؟؟ عاقبت................. یک نفر فریاد زد : من . من می اندازم . بر سرالبرز رفت .و پیش از رهاندن تیر چنین گفت : میدانم که چون تیر را رها کنم . همه ی توانم از تنم خارج خواهد گشت و جانم فدای ایران خواهد شد. تیر در چله نهاد . خنید و ................. رها کرد . |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم آذر 1386ساعت 14:9 توسط آراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وبنوشت های میثم نبــــــــی
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب مقالات مدیریت وبلاگ آثار در دست چاپ و نگارش مدیریت وبلاگ |
|
RSS
|