|
دقیقا همین چند دقیقه ی قبل رمانش را تمام کرده بود و حالا سر سفره ی شام روبروی زنش بود . زن رو کرد به مرد : حالا خیلی خوشحالی ؟ مرد چنگال را توی بشقاب پر از ماکارانی روبرویش چرخاند و چیزی نگفت ....... درست مثل زنی که در آخرین لحظه ی داستانش در جواب مرد که گفته بود : ( من متاسفم ) چیزی نگفته بود و در را بسته بود و رفته بود به سمت خیابانی که ... تاریک بود ، شب بود و پر بود از صدای باران . مرد چنگال را توی ماکارانی ها چرخاند و کمی بعد آن را به روی میز انداخت. برخاست. زنش داد زد : کجا ؟ غذات یخ کرد . رفت سمت جا لباسی و آرام گفت : داره بارون می یاد . باید برم پیداش کنم.
ـــــ اتود این هفته ی من در کلاس استاد گرانقدرم رضا مهدوی هزاوه ــــــ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 17:41 توسط آراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وبنوشت های میثم نبــــــــی
|
| پیوندهای روزانه |
|
شمس لنگرودی رضا مهدوی هزاوه متین اسماعیلی وحید هما تاش مهرداد بهراد ناتاشا امیری مانا رها دلدار مهدی رجبی محمد محجوبی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب مقالات مدیریت وبلاگ آثار در دست چاپ و نگارش مدیریت وبلاگ |
|
RSS
|