تبليغاتX
دلم به تنگی (کوچه های قدیمی) است - ...
Image and video hosting by TinyPic
 

دقیقا همین چند دقیقه ی قبل رمانش را تمام کرده بود و حالا سر سفره ی شام روبروی زنش بود .

زن رو کرد به مرد :            حالا خیلی خوشحالی ؟

مرد چنگال را توی بشقاب پر از ماکارانی روبرویش چرخاند و چیزی نگفت ....... درست مثل زنی که در آخرین لحظه ی داستانش در جواب مرد که گفته بود : ( من متاسفم ) چیزی نگفته بود و در را بسته بود و رفته بود به سمت خیابانی که ... تاریک بود ، شب بود و پر بود از صدای باران .

        مرد چنگال را توی ماکارانی ها چرخاند و کمی بعد آن را به روی میز انداخت.

برخاست.

زنش داد زد : کجا ؟ غذات یخ کرد .

  رفت سمت جا لباسی و آرام گفت :  داره بارون می یاد . باید برم پیداش کنم.

 

ـــــ اتود این هفته ی من در کلاس استاد گرانقدرم رضا مهدوی هزاوه  ــــــ

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 17:41  توسط آراز |