|
همچون دروغی شاعرانه باورت می کنم . در زمانه ای که ادعاهای رفیقان دیرینه ام حقیقی ترین دروغ تاریخ اند ، بگذار که حتی شده در خیال خویش باورت بکنم. ادعای کودکی ام را کسی باور نکرد که من خواب فرشته ای سپید را در مهتابی شبی سرد دیده بودم . در وسعت دشتی وسیع که بر سفیدی برف آگینش مهتاب می بارید . در آن میانه من بودم . کودکی با نگاهی همچون ترس و دیدگانی مستاصل .خیره مانده بر وسعت یک دشت. آهسته برف می بارید و گناهان دیرینه ی زمین آرام در زیر سفیدی مدفون میشد . به ناگاه آسمان ابری آبی’ گشت . سیاره ای درخشید . و از سمت آن فرشته ای به زلالی بلور یخ زده بر زمین هبوط کرد . بر سفیدی برف گامی برداشت . به سمتم آمد و دیده در دیدگان من . سری از اسرار هستی را به من گفت . از سنگینی آن مفهوم به خود لرزید و دوباره پر کشید . تقصیر من نبود که در سیاره ی بزرگ من کسی خواب پسر بچگان خرد را باور نمی کرد . که منجمان سیاره ام در محاسبات خویش ، در نقشه های پوستی شان به دنبال تلاقی قمر در عقرب بودند . و به دنبال نهادن نام مردان بزرگ بر سیارک های کوچک . و در نمودارهای فرضی آنها که در سیری دایره به تکرار می رسید جایی برای تعبیر خوابهای کوچک من نبود . تقصیر من نبود که ترسیدم و پس از آن حتی واقعی ترین خوابهایم را به هیچ منجمی که در جستجوی فرشته ای در آسمان بود نگفتم .و هیچ کسی نفهمید که فردای آن خواب در هنگام طلوع در پشت پنجره ی اتاق پسری کوچک رد پای فرشته ای در برف جا مانده بود . آرام صدایت می کنم . همچون صدای خودت که معمایی از هستی را به من گفت . آنگوه که صدایم را تنها من بشنوم و خدا و تو . آنگونه که بزرگ مردان سیاره های کوچک نشنوند . و آن سان که تنها سزاوار صدا کردن تو باشد از حرف های با هیچ کس نگفته ام با تو می گویم : از زمان دیدن آن خواب کودکانه سالیان است که می گذرد و من امروز پیر گشته ام . و واژه واژه های من آنقدر فرسوده اند که دیگر توان نوشتن قصه ی تو در لرزه های دستانم نیست . واژگانم عصا به دست اند و دستهایم هنوز هم در لابلای ورق های چروکیده ی کاغذهای کاهی ام به دنبال رد پای تو می گردند. در کجا نوشته ام آن راز نگفته را که تو آرام در گوشم زمزمه کردی که : از گریه کودکان در خواب باید ترسید . زیرا که خواب کودکان معصومانه ترین حقایق هستی اند . و گریه های کودکانه در خواب خبر از فاجعه ای عظیم می دهد . زیرا که گریه ی کودکان ... باقی اش را در خاطر ندارم. من بر بزرگ مردمان سیاره ام تا جایی که در خاطرم بود از گریه ی کودکان در خواب گفتم . اما سالیان است که قصه پیر مردان عصا به دست را دیگر کسی باور نمی کند .و ادعای کودکان نابالغ کوچک را نیز. شب است . و من با عصایی در دست در پشت پنجره ی خانه ام که همان اتاق کودکی ام بود ایستاده ام . سیاره ام آرام می چرخد و برف آرام می بارد و مهتابی ما ه آرام است. همچون برگ خشکی در انتظار باد . همچون خوابهای کودکی ام که دیگر بر سیاهه های مشوشش برفی نبارید و همچون دروغ های شاعران که حقیقی ترین حقایق هستی اند باورت می کنم تا بیایی.. بیایی و باقی آن ماجرا را دوباره بر من روایت کنی .تا من دوباره در کوچه ها جار بزنم . شاید که حتی یک نفر قصه ی کودکی ام را باور کند . باورت می کنم حتی اگر به گفته ی منجمان تمامی سیاره ها ، بر حسب احتمال تو دو هزار سال نوری دیگر هبوط کنی و عمر خواب های من به دویست نیز نیز نرسد . از کجا معلوم که پیش بینی منجمان درست باشد . شاید بر حسب احتمال همه ی لحظه های بیداری ام خوابی بیش نباشد و من هنوز همان کودک خرد لرزان باشم که امشب با بستن چشمانش آرام از خواب خواهد برخواست و بر فرشته اش دوباره سلام خواهد کرد . شاید در صبحی دیگر . در ابتدای طلوعی سرخ در آن سوی این پنجره دوباره رد پای فرشته ای در برف ... جا مانده باشد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 10:36 توسط آراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وبنوشت های میثم نبــــــــی
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
معرفی کتاب مقالات مدیریت وبلاگ آثار در دست چاپ و نگارش مدیریت وبلاگ |
|
RSS
|